تبليغاتX
درد من.فکر من.روح من...
و این منم که خواهشی کور و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی از روحم ضجه میزند...
لالا... لالا... بخواب دنيا خسيسه، واسه کم آدمي خوب مي نويسه، يکي لبهاش تو خوابم غرق خندس، يکي پلکاش تو خوابم خيسه خيس
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:10  توسط طلوع | 
بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بود -

چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپیدن آغاز کرد
***
گهواره تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار

نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش
به راهی دور رفته باشم

نخستین سفرم
باز آمدن بود
***
دور دست
امیدی نمی آموخت
لرزان
بر پاهای نوراه
رو در افق سوزان ایستادم
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود
***
دور دست امیدی نمی آموخت
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
دراشک

پنهان می شد


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 12:46  توسط طلوع | 
+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 0:7  توسط طلوع | 



                                                                            

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 20:45  توسط طلوع | 

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))


 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 0:31  توسط طلوع | 
در تمام طول تاریکی
 ماه در مهتابی شعله کشید
ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:46  توسط طلوع | 
Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 14:7  توسط طلوع | 


برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!
بنشين، خوش نشسته‌اي بر بام.


پاکي آوردي ــ اي اميد ِ سپيد! ــ
همه آلوده‌گي‌ست اين ايام.


راه ِ شومي‌ست مي‌زند مطرب
تلخ‌واري‌ست مي‌چکد در جام
اشک‌واري‌ست مي‌کُشد لب‌خند
ننگ‌واري‌ست مي‌تراشد نام


شنبه چون جمعه، پار چون پيرار،
نقش ِ هم‌رنگ مي‌زند رسام.




مرغ ِ شادي به دام‌گاه آمد
به زماني که برگسيخته دام!
ره به هموارْجاي ِ دشت افتاد
اي دريغا که بر نيايد گام!


تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست
کآتش از آب مي‌کند پيغام!
کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ايم از کام...


خام‌سوزيم، الغرض، بدرود!
تو فرود آي، برف ِ تازه، سلام!

دو تا تبریک...
اول واسه تولد شاملوی نازنینم... و دوم واسه بارش برف زیبای پاییزی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 13:0  توسط طلوع | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 درگذشت  بابک بیات  موسیقی­دان  بلند­آوازه­ی ایران را به خانواده محترمشان ، جامعه­ی فرهنگی و مردم ایران تسلیت می گویم.!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:1  توسط طلوع | 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 22:27  توسط طلوع | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
احساس میکنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم میجوشد از یقین....14 مهر طلوع کردم و تا حالا 20 سالشو پشت سر گذاشتم و نمیدونم چقدر فرصت باقیست تا جبران حرکتهای نا کرده کنم؟؟؟

پیوندهای روزانه
دنیای ما دنیای غروب آرزوهاست
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
مهشید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
سه تا نقطه(فرزانه)
چشم انداز(فاطمه)
شبگرد لوتی
شاملو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان