تبليغاتX
درد من.فکر من.روح من...
و این منم که خواهشی کور و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی از روحم ضجه میزند...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 19:3  توسط طلوع | 
من بازگشتم آماده.تا خود را به زندگی و تقدیر خویش سپارم...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 18:52  توسط طلوع | 
با سلام به دوستهای خوبم و همه کسایی که لطف میکنن به اینجا سر میزنن
میخواستم بگم که خیلی زیاد بی حوصله شدم و شاید تا مدتها حداقل تا وقتی که حالم بهتر نشه
وبلاگو به روزش نمیکنم.از همه عذر میخواهم...ممنون...پگاه!!!
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 17:25  توسط طلوع | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 23:22  توسط طلوع | 
احساس میکنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم میجوشد از یقین...
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 23:19  توسط طلوع | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 23:12  توسط طلوع | 

من از تو میمردم



من از تو میمردم
اما تو زندگانی من بودی


تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی میپیمودم
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی


تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نمیشد
تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی


تو با چراغهایت میآمدی به کوچهء ما
تو با چراغهایت میآمدی
وقتی که بچه ها میرفتند
و خوشه های اقاقی میخوابیدند
و من در آینه تنها میماندم
تو با چراغهایت میآمدی ....


تو دستهایت را میبخشیدی
تو چشمهایت را میبخشیدی
تو مهربانیت را میبخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را میبخشیدی
تو مثل نور سخی بودی


تو لاله ها را میچیدی
و گیسوانم را میپوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند
تو لاله ها را میچیدی


تو گونه هایت را میچسباندی
به اضطراب پستان هایم
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را میچسباندی
به اضطراب پستان هایم
و گوش میدادی
به خون من که ناله کنان میرفت
و عشق من که گریه کنان میمرد


تو گوش میدادی
اما مرا نمیدیدی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 21:26  توسط طلوع | 
فتح باغ


آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشهء آشفتهء ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهء کوتاهی . پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر


همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخهء بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند ، اما من وتو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم


سخن از پیوند سست دو نام
و همآغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایقهای سوختهء بوسهء تو
و صمیمیت تن هامان ، در طراری
و درخشیدن عریانمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحر گاهان فوارهء کوچک میخواند

مادر آن جنگل سبزسیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان وان پرسیدیم
که چه باید کرد


همه میدانند
همه میدانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظهء نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند


سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهده میسوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را


پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین مینگرند
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 21:22  توسط طلوع | 
بیش از اینها ، آه ، آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند


میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ ، بر قالی
در خطی موهوم ، بر دیوار
میتوان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک میگوید


میتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ، اما کور ، اما کر


میتوان فریاد زد
با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه
" دوست میدارم "
میتوان در بازوان چیرهء یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود


با تنی چون سفرهء چرمین
با دو پستان درشت سخت
میتوان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
میتوان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
میتوان تنها به حل جدولی پرداخت
میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف


میتوان یک عمر زانو زد
با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد
میتوان در گور مجهولی خدا را دید
میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
میتوان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش
دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
میتوان چون آب در گودال خود خشکید


میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز
نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت
میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند
میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت


میتوان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهء دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
" آه ، من بسیار خوشبختم "
 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 21:20  توسط طلوع | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 21:8  توسط طلوع | 
Imageهمه ی شکوه زندگیه من به اینه که شاملو توی ذهنم نفس میکشه... واسه من تقریبا کسی جز او هرگز زنده نبوده است!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 21:4  توسط طلوع | 
اسب سفيد وحشي
بر آخور ايستاده گرانسر
 انديشناك سينه ي مفلوك دشت هاست
 اندوهناك قلعه ي خورشيد سوخته است
 با سر غرورش ، اما دل با دريغ ، ريش
 عطر قصيل تازه نمي گيردش به خويش

اسب سفيد وحشي ، سيلاب دره ها
 بسيار از فراز كه غلتيده در نشيب
 رم داده پر شكوه گوزنان
بسيار در نشيب كه بگسسته از فراز
 تا رانده پر غرور پلنگان
 
اسب سفيد وحشي با نعل نقره وار
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
 بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشيد بارها به گذرگاه گرم خويش
 از اوج قله بر كفل او غروب كرد
 مهتاب بارها به سراشيب جلگه ها
 بر گردن سطبرش پيچيد شال زرد
 كهسار بارها به سحرگاه پر نسيم
 بيدار شد ز هلهله ي سم او ز خواب

 اسب سفيد وحشي اينك گسسته يال
بر آخور ايستاده غضبناك
 سم مي زند به خاك
 گنجشك هاي گرسنه از پيش پاي او
پرواز مي كنند
 ياد عنان گسيختگي هاش
 در قلعه هاي سوخته ره باز مي كنند

اسب سفيد سركش
بر راكب نشسته گشوده است يال خشم
 جوياي عزم گمشده ي اوست
مي پرسدش ز ولوله ي صحنه هاي گرم
مي سوزدش به طعنه ي خورشيد هاي شرم
با راكب شكسته دل اما نمانده هيچ
نه تركش و نه خفتان ، شمشير ، مرده است
 خنجر شكسته در تن ديوار
 عزم سترگ مرد بيابان فسرده است

 اسب سفيد وحشي ! مشكن مرا چنين
 بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
 آتش مزن به ريشه ي خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
 گرگ غرور گرسنه ي من

اسب سفيد وحشي
دشمن كشيده خنجر مسموم نيشخند
 دشمن نهفته كينه به پيمان آشتي
 آلوده زهر با شكر بوسه هاي مهر
 دشمن كمان گرفته به پيكان سكه ها

 اسب سفيد وحشي
 من با چگونه عزمي پرخاشگر شوم
 ما با كدام مرد درآيم ميان گرد
 من بر كدام تيغ ، سپر سايبان كنم
من در كدام ميدان جولان دهم تو را

اسب سفيد وحشي !
شمشير مرده است
خالي شده است سنگر زين هاي آهنين
 هر دوست كو فشارد دست مرا به مهر
مار فريب دارد پنهان در آستين

اسب سفيد وحشي
 در قلعه ها شكفته گل جام هاي سرخ
بر پنجه ها شكفته گل سكه هاي سيم
 فولاد قلب زده زنگار
 پيچيد دور بازوي مردان طلسم بيم

اسب سفيد وحشي
در بيشه زار چشمم جوياي چيستي ؟
آنجا غبار نيست گلي رسته در سراب
 آنجا پلنگ نيست زني خفته در سرشك
 آنجا حصارنيست غمي بسته راه خواب

 اسب سفيد وحشي
آن تيغ هاي ميوه اشن قلب اي گرم
 ديگر نرست خواهد از آستين من
 آن دختران پيكرشان ماده آهوان
 ديگر نديد خواهي بر ترك زمين من

اسب سفيد وحشي
 خوش باش با قصيل تر خويش
با ياد مادياني بور و گسسته يال
 شييهه بكش ، مپيچ ز تشويش

اسب سفيد وحشي
بگذار در طويله ي پندار سرد خويش
 سر با بخور گند هوس ها بيا كنم
 نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه
سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم

 اسب سفيد وحشي
 خوش باش با قصيل تر خويش

 اسب سفيد وحشي اما گسسته يال
 انديشناك قلعه ي مهتاب سوخته است
 گنجشك هاي گرسنه از گرد آخورش
 پرواز كرده اند
 ياد عنان گسيختگي هاش
 در قلعه هاي سوخته ره باز كرده اند

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 21:1  توسط طلوع | 
آینه ی برابر آینه ات میگذارم
تا از تو ابدیتی بسارم!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 8:7  توسط طلوع | 
تنها هنگامیکه خاطره ات را میبوسم
درمیابم که دیریست که مرده ام
چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتد میابم

از پیشانی خاطره ی تو
ای یار
ای شاخه ی جدا مانده ی من!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 8:6  توسط طلوع | 

...شوکران عشق تو که در جام قلب خود نوشیده ام
خواهدم کشت
و آتش این همه حرف در گلویم
که برای بر افروختن هزاران عشق فزون است
در ناشنوایی گوش تو خفا ام خواهد کرد...!(چقدر خسته ام!!!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 8:2  توسط طلوع | 
الان فقط میتونم بگم که مدتهاست دلم گرفته و تنهام !!!
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 7:47  توسط طلوع | 
...در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
باید از هم میگذشتیم
برتر از ما
عشق ما بود!!!
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 7:45  توسط طلوع | 
سلاخی
میگریست
به
قناری
کوچکی
دل باخته
بود!!!
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 7:44  توسط طلوع | 
نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود.
آن گاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریزی نیست...

(یه زمانی اینقدر دوسش داشتم که هرگز برام ازش گریزی نبود...)
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 15:35  توسط طلوع | 


اگر تو بروی...

      اما اگر بروی
                         چاره ایی نیست میپذیرم
اما...
    اما آنقدر از عشق برایم باقی بگذار
 که در دستهایم جا بگیرد...

اگر بروی
            اگر بروی
                          که میدانم خواهی رفت
                                                              تا آن زمان که بازگردی
دنیا را بگو بایستاد از دوران

اگر که برگردی
                        اگر که برگردی
                                              عشق چه میتواند باشد؟
اگر تورا عاشق نبوده ام
                                      حالا که شور رفتن داری
بگذاربگویم
                بگذار بگویم که:
                                       اگر بروی
                                                    تا سلامی دیگر زندگی را بدرود خواهم گفت نرمک نرمک
                                                                                                                                       "اگرتوبروی..."   "اگرتوبروی..." 
اما اگر بمانی
                   برایت شبی میآفرینم که نه بوده است و
                                                                                نه خواهد آمد .

 
مجمع الجزایر لبخندت را خواهم گشت و تو در توی احساس تو را خواهم گشت
                                                                                                                     
                                                     و درتو سفر  خواهم کرد!!!
و چیزهایی خواهم گفت با چشمانت(که اینهمه دوستشان دارم)
                                                                                                 که هرگز نشنیده باشی ...

اما اگر بروی
                                تنها گریه خواهم کرد
                                                                        تنها گریه خواهم کرد
اگر تو بروی
                   اگر تو بروی که میدانم باید بروی
                                                                    دیگر چیزی در دنیا اعتمادم را سزاوار نیست

آری دیگر چیزی را که اعتمادم را سزاوار باشد نخواهم یافت


                  
                        جز تنهــــــــــــــــــــــایی اتاق و بهت نگــــــــــــــــــاهی 


که رخساره ات را پوشانده است...

آه آنقدر خواستنی میشدم که...
اگر میدانستم این مرا در کنار تو نگاه میدارد
                                                                  آه اگر میدانستم این مرا برای تو خواستنی  خواهد کرد.....

اگر تو بروی
                 اگر تو بروی
                                  تنها گریه خواهم کرد
                                                                  و تا سلامی دیگر زندگی را بدرود خواهم گفت
اگر تو بروی
                  "آه اگر تو بروی"...!


                                                  
                                                                                                        

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 21:25  توسط طلوع | 
.....و زمینی که بر آن ایستاده ام دیگر باره آرام یافته...
                                           پنداری رویایی بود آن همه....
رویای آزادی یا احساس حبس و بند...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 18:45  توسط طلوع | 
شگفت انگیزی زندگی با آگاهی به نا پایداری اش در جرات تو شدن ...در شجاعت من شدن...
در شهامت شادی شدن...در روح شوخی...در شادی بی پایان خنده...در قدرت تحمل درد نهفته است...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 18:39  توسط طلوع | 
در راه دیروز به فردا
زیر درختی فرود می آیم
درسایه اش
برای لحظه ایی کوتاه از زندگی ام
اندیشه کنان به راه خویش
اندیشه کنان به مقصد خویش
اندیشه کنان به راهی که پس پشت نها ده ام
اندیشه کنان به تمامی آنچه در حاشیه ی راه رسته است
آنچه شایسته ی تحسین است نه بایسته ی تاراج شدن
آنچه شایسته ی عشق ورزیدن است نه بایسته ی کج اندیشی
آنچه شایسته ی به جای ماندن در خاطره است نه بایسته ی به سرقت بردن
در راه دیروز به فردا.....
                                 زیر درخت زندگی ام فرود می آیم
                                  در سایه اش برای لحظه ایی از فرصت ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 18:35  توسط طلوع | 
بی گاهان
به غربت
به زمانی که در خود نرسیده بود!
چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ
و قلب ام
در خلآ
تپیدن آغاز کرد.
گهواره‌ ی تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار
نخستین سفرم باز آمدن بود از چشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار
بی آنکه با نخستین قدم های نا آزموده ی نو پایی خویش به راهی دور رفته باشم.
نخستین سفرم
باز آمدن بود.
دور دست امیدی نمی آموخت
لرزان
      بر پاهای نو راه
                          رو در افق سوزان ایستاده ام.
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود.
دور دست امیدی نمی آموخت
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
              زندانی چندان عظیم بود
                                        که روح
از شرم ناتوانی
                 در اشک
                          پنهان میشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 7:26  توسط طلوع | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
احساس میکنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم میجوشد از یقین....14 مهر طلوع کردم و تا حالا 20 سالشو پشت سر گذاشتم و نمیدونم چقدر فرصت باقیست تا جبران حرکتهای نا کرده کنم؟؟؟

پیوندهای روزانه
دنیای ما دنیای غروب آرزوهاست
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
مهشید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
سه تا نقطه(فرزانه)
چشم انداز(فاطمه)
شبگرد لوتی
شاملو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM