تبليغاتX
درد من.فکر من.روح من...
و این منم که خواهشی کور و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی از روحم ضجه میزند...
سارا...حالا دیگه کامل توی روح من ...جسم من...فکر من...رفته.نمیتونم بگم چقدر زیاد دوسش دارم!!!(منو یاد بچگیهای خودم میندازه!!!)
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 8:5  توسط طلوع | 
زندگی زمین خفقان آور است
همه چیز
همه کس
اما
تو....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 21:23  توسط طلوع | 
There is Nothing Love Cannot Face Art Print by Gaetano
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 22:13  توسط طلوع | 


دلم میخواست با هم همینجا تا آخر زندگیو میرفتیم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 21:33  توسط طلوع | 

لبان‌ات

 

 

به ظرافت ِ شعر

شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.


و گونه‌هاي‌ات

 

 

با دو شيار ِ مورّب،

که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و

 

 

سرنوشت ِ مرا

که شب را تحمل کرده‌ام

بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح

 

 

مسلح بوده باشم،

و بکارتي سربلند را
از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.


هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي
نشستم!




و چشمان‌ات راز ِ آتش است.


و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.


و آغوش‌ات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن

و گريز ِ از شهر

 

 

که با هزار انگشت

 

 

به‌وقاحت

پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.




کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.


در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.




توفان‌ها

در رقص ِ عظيم ِ تو

 

 

به‌شکوه‌مندي

 

 

ني‌لبکي مي‌نوازند،

و ترانه‌ي ِ رگ‌هاي‌ات
آفتاب ِ هميشه را طالع مي‌کند.


بگذار چنان از خواب برآيم
که کوچه‌هاي ِ شهر
حضور ِ مرا دريابند.


دستان‌ات آشتي است
و دوستاني که ياري مي‌دهند

تا دشمني

 

 

از ياد

 

 

برده شود.


پيشاني‌ات آينه‌ئي بلند است
تاب‌ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت‌گانه در آن مي‌نگرند
تا به زيبائي‌ي ِ خويش دست يابند.


دو پرنده‌ي ِ بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟


تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من برکه‌ها و درياها را گريستم
اي پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ
حضورت بهشتي‌ست
که گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌کند،
دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.


و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 12:13  توسط طلوع | 

کنار ِ تو را ترک گفته‌ام
و زير ِ اين آسمان ِ نگون‌سار که از جنبش ِ هر پرنده تهي‌ست و هلالي
کدر چونان مُرده‌ماهي‌ي ِ سيم‌گونه‌فلسي بر سطح ِ بي‌موج‌اش مي‌گذرد
به بازجُست ِ تو برخاسته‌ام
تا در پايتخت ِ عطش

در جلوه‌ئي ديگر

 

 

بازت يابم.


اي آب ِروشن!
تو را با معيار ِ عطش مي‌سنجم.




در اين سرابچه

 

 

آيا

زورق ِ تشنه‌گي‌ست

 

 

آن‌چه مرا به‌سوي ِ شما مي‌راند

يا خود

 

 

زمزمه‌ي ِ شماست

و من نه به‌خود مي‌روم

که زمزمه‌ي ِ شما

 

 

به جانب ِ خويش‌ام مي‌خواند؟


نخل ِ من اي واحه‌ي ِ من!
در پناه ِ شما چشمه‌سار ِ خنکي هست
که خاطره‌اش
عُريان‌ام مي‌کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 12:10  توسط طلوع | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 20:12  توسط طلوع | 



چرا از خود نمیپرسم آیا کسی را دارم که احساسم را اندیشه و رویایم را زندگیم را با او قسمت کنم؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 20:10  توسط طلوع | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 20:5  توسط طلوع | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 20:4  توسط طلوع | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 19:57  توسط طلوع | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 19:53  توسط طلوع | 

بنشين مرو چه غم كه شب از نيمه رفته است
بگذار تا سپيده بخندد به روي ما
بنشين ببين كه : دختر خورشيد صبحگاه
حسرت خورد ز روشني آرزوي ما
 بنشين مرو هنوز به كامت نديده ام
بنشين مرو هنوز ز كلامي نگفته ايم
بنشين مرو چه غم كه شب از نيمه رفته است
بنشين كه با خيال تو شب ها نخفته ايم
بنشين مرو كه در دل شب در پناه ماه
خوشتر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست
بنشين و جاودانه به آزار من مكوش
يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست
بنشين مرو حكايت وقت دگر مگو
شايد نماند فرصت ديدار ديگري
آخر تو نيز با منت از عشق گفتگوست
غير از ملال و رنج ازين در چه مي بري
بنشين مرو صفاي تمناي من ببين
امشب چراغ عشق در اين خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشين مرو مرو كه نه هنگام رفتن است
اينك تو رفته اي و من ازره هاي دور
 مي بينمت به بستر خود برده اي پناه
مي بينمت نخفته بر آن پرنيان سرد
مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه
درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ
خواب از تو در گريز و تو ازخواب در گريز
ياد منت نشسته بر ابر پريده رنگ
با خويشتن به خلوت دل مي كني ستيز
 

 همیشه بمون...همیشه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 19:2  توسط طلوع | 
شادی و اندوه

شادی همان اندوه بی نقاب شماست.
چاهی که خنده های شما از آن بر می آید،چه بسیار که با اشک های شما پر می شود.
و آیا جز این می تواند بود؟
هر چه اندوه درون شما را بیشتر بکاود،جای شادی در وجود شما  بیشتر می شود.
مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در تنور کوزه گر سوخته است؟
مگر آن نی که روح شما را تسکین می دهد،همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیده اند؟
هر گاه شادی می کنید،به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سر چشمه ی شادی به جز سر چشمه ی اندوه نیست
.
و نیز هر گاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که گریه ی شما از برای آن چیزی است که مایه ی شادی شما بوده است .
پاره ای از شما می گویید"شادی برتر از اندوه است "و پاره ای می گویید"نه،اندوه برتر است
"
اما من به شما می گویم که این دو از یکدیگر جدا نیستند
.
این دو با هم می آیند،و هر گاه شما با یکی از آنها سر سفره می نشینید،به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است
.
به راستی ،شما همچون ترازویی میان اندوه و شادی خود آوبخته اید.
فقط آنگاه که خالی هستید در یک ترازو آرام می مانید.
هر گاه خزانه دار شما را بر می دارد تا زر و سیم خود را اندازه بگیرید،
شادی و اندوه شما نا گزیر زیر و زبر می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 21:59  توسط طلوع | 
اینم واسه کسی که خیلی دوسش دارم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 21:28  توسط طلوع | 
عشق عشق میافریند
عشق زندگی میبخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره میافریند
دلشوره جرات میبخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید میافریند
امید زندگی میبخشد
زندگی عشق میافریند
عشق عشق میافریند!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 21:22  توسط طلوع | 
شبنم و برگها یخ زده است و
آرزوهای من نیز
ابرهای برف زا بر آسمان در هم می پیچد
باد می وزد و
توفان در میرسد.
زخم های من
می فسرد.
یخ آب میشود در روح من
در اندیشه هایم
بهار
حضور توست
بودن توست.
کسی میگوید "آری"
به تولد من
به زندگیم
به بودنم
ضعفم
ناتوانیم
مرگم.
کسی میگوید "آری"
به من
به تو
و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من
شنیدن پاسخ تو
خسته نمیشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 21:18  توسط طلوع | 
T-shamloulife.jpg آثارِ من خود اتوبيوگرافیِ کاملی‌ست. من به اين حقيقت معتقدم که شعر، برداشت‌هايی از زنده‌گی نيست، بلکه يک‌سره خودِ زنده‌گی‌ست
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 21:9  توسط طلوع | 
ای کاش آب بودم
گر مي‌شد آن باشي که خود مي‌خواهي. ــ
آدمي بودن
 
  حسرتا!
 
  مشکلي‌ست در مرز ِ ناممکن. نمي‌بيني؟

ای کاش آب بودم ــ به خود مي‌گويم ــ
نهالي نازک به درختي گَشن رساندن را
 
  (ــ تا به زخم ِ تبر بر خاک‌اش افکنند
در آتش سوختن را ؟)
يا نشای سست ِ کاجي را سرسبزی‌ جاودانه بخشيدن
 
  (ــ از آن پيش‌تر که صليبي‌ش آلوده کنند
به لخته‌لخته‌ی خوني بي‌حاصل؟)
يا به سيراب کردن ِ لب‌تشنه‌يي
رضايت ِ خاطری احساس کردن
 
  (ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند
در ميداني جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشيری گردن‌اش بزنند؟
حيرت‌ات را بر نمي‌انگيزد
قابيل ِ برادر ِ خود شدن
يا جلاد ِ ديگرانديشان؟
يا درختي باليده‌ناباليده را
  حتا
هيمه‌يي انگاشتن بي‌جان؟)
 



مي‌دانم مي‌دانم مي‌دانم
با اين همه کاش ای‌کاش آب مي‌بودم
گر توانستمي آن باشم که دلخواه ِ من است.

آه
کاش هنوز
 
  به بي‌خبری
 
  قطره‌يي بودم پاک
از نَم‌باری
 
  به کوه‌پايه‌يي
نه در اين اقيانوس ِ کشاکش ِ بي‌داد
سرگشته‌موج ِ بي‌مايه‌يي.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 21:5  توسط طلوع | 


شاید اینجا بشه نفس کشید...نمیدونم!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 5:23  توسط طلوع | 



دلم میخواست آسمون من هم این شکلی میشد....
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 5:20  توسط طلوع | 


هیچکس با هیچکس در سخن نیست که خاموشی به هزار زبان در سخن است!!!
(تنهایی هم واسه خودش یه عالمی داره و اینقدر خوبه که من... حالا که اینقدر حسش میکنم حاضر نیستم با هیچکس تقسیمش کنم!!!)
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 5:15  توسط طلوع | 

من فکر مي‌کنم

هرگز نبوده قلب ِ من

 

 

اين‌گونه

 

 

گرم و سُرخ:


احساس مي‌کنم
در بدترين دقايق ِ اين شام ِ مرگ‌زاي

چندين هزار چشمه‌ي ِ خورشيد

 

 

در دل‌ام

مي‌جوشد از يقين;
احساس مي‌کنم
در هر کنار و گوشه‌ي ِ اين شوره‌زار ِ ياءس

چندين هزار جنگل ِ شاداب

 

 

ناگهان

مي‌رويد از زمين.


آه اي يقين ِ گم‌شده، اي ماهي‌ي ِ گريز
در برکه‌هاي ِ آينه لغزيده توبه‌تو!
من آب‌گير ِ صافي‌ام، اينک! به سِحر ِ عشق;
از برکه‌هاي ِ آينه راهي به من بجو!


من فکر مي‌کنم

هرگز نبوده

 

 

دست ِ من

 

 

اين سان بزرگ و شاد:


احساس مي‌کنم

در چشم ِ من

 

 

به آبشر ِ اشک ِ سُرخ‌گون

خورشيد ِ بي‌غروب ِ سرودي کشد نفس;


احساس مي‌کنم

در هر رگ‌ام

 

 

به هر تپش ِ قلب ِ من

 

 

کنون

بيدارباش ِ قافله‌ئي مي‌زند جرس.


آمد شبي برهنه‌ام از در

 

 

چو روح ِ آب

در سينه‌اش دو ماهي و در دست‌اش آينه
گيسوي ِ خيس ِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.


من بانگ برکشيدم از آستان ِ ياءس:
«ــ آه اي يقين ِ يافته، بازت نمي‌نهم!»

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 7:16  توسط طلوع | 
در تمام طول تاریکی
سیریرکها فریاد زدند :
" ماه ، ای ماه بزرگ ..."


در تمام طول تاریکی
شاخه ها با آن دستان دراز
که از آنها آهی شهوتناک
سوی بالا میرفت
و نسیم تسلیم
به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز
و هزاران نفس پنهان ، در زندگی مخفی خاک
و در آن دایرهء سیار نورانی ، شبتاب
دقدقه در سقف چوبین
لیلی در پرده
غوکها در مرداب
همه باهم ، همه باهم یکریز
تا سپیده دم فریاد زدند :
" ماه ف ای ماه بزرگ ..."



در تمام طول تاریکی
ماه در مهتابی شعله کشید
ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلائی رنگش میترکید


ممنون از حامد که منو با این شعر فروغ آشنا کرد!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 7:6  توسط طلوع | 
و آغوشت اندک جایی برای زیستن...
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 8:15  توسط طلوع | 
برای م ...که یه طورایی ناجی من بوده و هست...

از تو میگویم
                تو که هیچگاه نبوده ایی
اما...
از تو گفتن تنها بهانه اییست
          بهانه ایی تا لبریز شوم
           دفترها را پر
            بومها را سرشار
            و لحظه ها را رنگ کنم
چرا که
          برای سرودن...برای لبریز شدن
           برای دیدن و بوییدن و حس کردن و رفتن
                                                               تنها یک بهانه میخواهم...

(ممنونم از الهام نازنینم به خاطر قلم زیباش...)

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 19:46  توسط طلوع | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
احساس میکنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم میجوشد از یقین....14 مهر طلوع کردم و تا حالا 20 سالشو پشت سر گذاشتم و نمیدونم چقدر فرصت باقیست تا جبران حرکتهای نا کرده کنم؟؟؟

پیوندهای روزانه
دنیای ما دنیای غروب آرزوهاست
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
مهشید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
سه تا نقطه(فرزانه)
چشم انداز(فاطمه)
شبگرد لوتی
شاملو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM