تبليغاتX
درد من.فکر من.روح من...
و این منم که خواهشی کور و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی از روحم ضجه میزند...
"شايد اين ستارگان مرده كه به چشم من نمي آيد چشم هاي تاريك هم آن گمشدگان است.اما اين نكته محرز نيست.شايد كوتاهي از چشمان من است!از كجا كه به جز روشني چشمان من چيزي در معرض تجزيه نيست...؟
- مردمكهاي سياه و كبود...ستارگان سفيد و روشن...و حتي آفتاب بزرگ پرتو افكن!"

"از اين قرار پس چگونه دستهاي من انگشتان يكديگر را باز نميابند حال آنكه در اين جستجو حركت همه آنها را چون يادگاري سرد احساس ميكنم و از تماس سرانگشتان خويش با حباب هاي مسخ شده و لغزنده ي هوا سردم ميشود؟"

"چه طور است انگشتان من هاله ي گوشهايم را لمس نميتواند كرد اما صداي بي كوك  و تجزيه شدهي حشره ايي
را كه ميخواهد به من بقبولاند حركت جاودانه به اعماق اعصار و قرون آغاز كرده ام به گوشم نميتوانم شنيد؟"

"پس چرا پاهاي من از برخورد با زمين سخت صدايي بر نمي آورد حال آنكه بي وزني وجود مشكوك خود را به آساني بر آن دود احساس ميتوانم كرد و اينچنين به چستي بر زمين ناهموار جست ميتوانم زد؟"



 
                                        .................سكوت.................




"آيا اين همه رنج ها كه دادم و همه اين مشقتها كه بردم ...همه اين ظلمها كه كردم و همه اين ستمها كه كشيدم براي آن بود كه در من ناپايدار من خاطره ي ناپايداري از آفتاب تند گرد آيد تا از قياس آن با ظلماتي كه كنون خسته و خواب آلود در آن به خود آمده ام آرزوي سپيده دمان قالب بي مرز را از شكنجه ي ياسي ابدي بيان كند؟ در عمق زمان رها شوم و پاهاي پرقوت قرون گورم را لگد كوبد و هموار كند؟
"حاصل اين همه چيست؟
"حقيقت اين همه چيست؟
"كه چه؟ كه چه؟
"هرگز عادت نكرده ام از اين حقه بازي ها سر در آورم"


" – آيا ديگر باره بادها و درخشندگيها و تمام آن چيزها كه مايه ي روح را و عشق را فرو آورده  به بند ميكشد به گرد من گمشده و مرده ي من خواهد تپيد و مرا با خود به زندگي باز خواهد كشانيد و من بار ديگر خواهم توانست كه از تصور مرگ به لرزه افتم؟ -خواهم توانست يك بار ديگر ...هزار بار ديگر سرماي مرگ را در مهره هاي پشت خويش احساس كنم؟
"حاصل اين بازي چيست؟"
  حاصل اين بازي چيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....

                                               
     "نميدونم"
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 5:51  توسط طلوع | 
سلام!...
 بازگشتم آماده تا خود را به زندگي و تقدبر خويش سپارم!تا زندگي و تقدير خويش را به دست خويش سپارم!
ديروز رفتم...رفتم به اميد اينكه اونجا پيدات كنم بين همه ي اون ماسه ها... بين كويرو خورشيد... بين زمين و سراب!...
اما تلاش واسه پيدا كردنت بيهوده بود...تو فقط توي قلب و فكر من بودي نه هيچ كجاي ديگه روي زمين...
تو بودي! نه همه ي لحظه ها! اما بودي... اون لحظه هايي كه ميخواستمت اون لحظه هايي كه تنها بودم و بايد كه ميبودي بودي!!!
ساده ترو دلباخته تر از هميشه در كنار هم!...
تو خيال مني و من عاشق خيالم شده ام!...
شايد سرانجام اين دلدادگي تنها شوريدگي من باشه...اما خسته ام از فكر كردن به سرانجام و آينده!...سرآغازش واسه ام خيلي قشنگ بوده! حالا هم كه در امتدادش هستم همينطوره...پس واسه ام مهم نيست كه وقتي ابديت رسيد چي ميشه!‌‌‍؟ در نهايت اينه كه من بايد يه زندگي واسه خودم شروع كنم اما نه بدون تو!
تو هستي توي فكر من...روح من...انديشه هايم...بهار حضور توست بوذن توست!(شاملو ميدونست كه يه روزايي ميشه به چه زيبايي از نوشته هاش بهره برد!)

امروز همه اش توي فكرمي و مرتب متولد ميشي!
اي كاش من خدا بودم و بهت جسميت ميدادم!اما نه!!! اينقدر دوستت دارم كه نميتونم در حقت خيانت كنم...نميتونم آرزو كنم اي كاش جسم بودي!جسم بودن يعني اسير بودن! اما الان تو توي فكر من آزادي...رهاتر از هرچي فكرشو بكني!پس خيلي بيشتر خوشحالم كه خدا نيستم و تو فقط يه خيالي!
تصور اينكه يه روزي تو بيايي واسه ام محال بود!هميشه تنها بودن و تنها موندن واسهام شده بود آخر خط...
اما تو اومدي مثل همون چشمه ي خورشيدي كه شاملو بهم جوشيدنشودر دلم از يقين  توي بدترين دقايق شام مرگزاي نويد داده بود!
آره عزيزم...تو اومدي! اومديو و هر لحظه بيشتر داري تنهايي و بي كسي رو از روحم ميگيري!حالا ديگه لحظه هايي هست كه احساس تنهايي نميكنم...
نميدونم ميتوني همه ي تنهاييهامو بگيري يا نه؟؟؟؟؟؟؟؟
اما مطمئنم ميتوني اگه بخوام....
من ميخوام!!!!
خلاصه كه خيال قشنگ من خيلي بيشتر از اون چيزي كه بشه تصور كرد دوستت دارم!واسه هر دومون....
منم باهات هستم...ميمونم...ميميرم!
هميشه باش و اجازه بده حضور سبزتو احساس
كنم!

                                                                       تشنه ي همه ي قشنگي هات...
                                                                                                                
طلوع!
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 7:9  توسط طلوع | 

 

 

 

 من درد مشترکم مرا فریاد کن...!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 22:24  توسط طلوع | 

اشک رازي‌ست
لب‌خند رازي‌ست
عشق رازي‌ست


اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود.




قصه نيستم که بگوئي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...


من درد ِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.



درخت با جنگل سخن مي‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي‌گويم


نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هاي‌ات با دستان ِ من آشناست.


در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام
براي ِ خاطر ِ زنده‌گان،
و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين ِ سرودها را
زيرا که مرده‌گان ِ اين سال
عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.




دست‌ات را به من بده
دست‌هاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم
به‌سان ِ ابر که با توفان
به‌سان ِ علف که با صحرا
به‌سان ِ باران که با دريا
به‌سان ِ پرنده که با بهار
به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد


زيرا که من
ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صداي ِ من
با صداي ِ تو آشناست.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 22:15  توسط طلوع | 
 
ابرهاي خزاني در جسم و روح من!
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 20:12  توسط طلوع | 
جاودانگی را به درد جویده شدن تاب آر...
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 20:0  توسط طلوع | 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 16:24  توسط طلوع | 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 21:10  توسط طلوع | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 21:4  توسط طلوع | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 21:1  توسط طلوع | 
...و در شهادت یک شمه راز منوریست که آن را آن آخرین و کشیده ترین شعله خوب میداند...!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 20:39  توسط طلوع | 
آه باید که بر این اوج بی بازگشت در تنهایی بمیرم...!
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 7:8  توسط طلوع | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
احساس میکنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم میجوشد از یقین....14 مهر طلوع کردم و تا حالا 20 سالشو پشت سر گذاشتم و نمیدونم چقدر فرصت باقیست تا جبران حرکتهای نا کرده کنم؟؟؟

پیوندهای روزانه
دنیای ما دنیای غروب آرزوهاست
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
مهشید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
سه تا نقطه(فرزانه)
چشم انداز(فاطمه)
شبگرد لوتی
شاملو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM