تبليغاتX
درد من.فکر من.روح من...
و این منم که خواهشی کور و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی از روحم ضجه میزند...

 

 با شاخه ی گل یخ
 از مرز این زمستان خواهم گذشت
جایی کنار آتش گمنامی
 آن وام کهنه را به تو پس می دهم
 تا همسفر شوی
 با عابران شیفته ی گم شدن
 شاید حقیقتی یافتی
همرنگ آسمان دیار من
 شهری که در ستایش زیبایی
 دور از تو قهوه ای که مرا مهمان کردی
 لب می زنم
 و شاخه ی گل یخ را کنار فنجان جا می گذارم
چیزی که از تو وام گرفتم
 مهر تو را به قلب تو پس می دهم
 آری قسم به ساعت آتش
 گم می کنم اگر تو پیدا کنی
 این دستبند باز شد اینک
 از دست تو که میوه ی سایش به واژه هاست


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 19:50  توسط طلوع | 
تو کدوم کوهی که خورشید
از تو چشم تو می تابه
 چشمه چشمه ابر ایثار
روی سینه ی تو خوابه
تو کدوم خلیج سبزی
که عمیق ، اما زلاله
 مثل اینه پک و روشن
 مهربون مثل خیاله
 کاش از اول می دونستم
که تو صندوقچه ی قلبت
 مرهمی داری برای
 زخم این همیشه خسته
 کاش از اول می دونستم
 که تو دستای نجیبت
 کلیدی داری برای
درای همیشه بسته
 تو به قصه ها می مونی
 ساده اما حیرت آور
شوق تکرار تو دارم
 وقتی می رسم به آخر
 تو پلی ، پل رسیدن
روی گردابه ی تردید
 منو رد می کنی از رود
 منو می بری به خورشید
 من از اونور شکستن
 گنگ و بی رمق گذشتم
 تن به رؤیاها سپرده
 رفتم ، از شفق گذشتم
 رفتم و رفتم و رفتم
 سایه مو بردم و بردم
 خسته بودم و شکسته
 خودم رو به شب سپردم
من رو از شبم جدا کن
 نمی خوام تو شب بمیرم
 دوست دارم که پیش چشمات
 بوسه از خورشید بگیرم
 دوست دارم که نوشدارو
واسه این شکسته باشی
 تا دم مردن پناه
این غریب خسته باشی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 19:40  توسط طلوع | 
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص کسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چای می خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
 چه قدر هم تنها
 خیال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمنکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
 همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
 وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
 حرام خواهد شد
 و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
 و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
 همیشه عاشق تنهاست
 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 22:52  توسط طلوع | 
در نبود عدالت فقط با کلک زدن به مرگ

به بقای برده وار ادامه می دهیم و

در چرخ دنده خرد می شویم چرخ می شویم

فکر مسموم می چرخد

قصابی و سلاخی می شویم

هوای مسموم می چرخد

خریده می شویم   فروخته می شویم

هیولای کور

سلطه گر   غارتگر   ستمگر

به تنگ آمده

هر صبح تابوت خود را بر دوش می کشیم

بر ردی از دندان سبعیت

سرت را به دیوار می کوبی

با حسرت آدم به حساب آمدن

ـــ آخه پس حق من ... ـــ خفه !

  

هنر حسرت پرواز است

شعر راه ات می نماید به شفقت به مهر

جهان گسترده می شود

شکفته می شود

در نبود عدالت فقط با کلک زدن به مرگ

به بقای برده وار ادامه می دهیم و

در چرخ دنده خرد می شویم چرخ می شویم

فکر مسموم می چرخد

قصابی و سلاخی می شویم

هوای مسموم می چرخد

خریده می شویم   فروخته می شویم

هیولای کور

سلطه گر   غارتگر   ستمگر

به تنگ آمده

هر صبح تابوت خود را بر دوش می کشیم

بر ردی از دندان سبعیت

سرت را به دیوار می کوبی

با حسرت آدم به حساب آمدن

ـــ آخه پس حق من ... ـــ خفه !

  

هنر حسرت پرواز است

شعر راه ات می نماید به شفقت به مهر

جهان گسترده می شود

شکفته می شود

در خونت

خانه ی ما قلب جهان است

در گرگ و میش جهان  

  

در خونت

خانه ی ما قلب جهان است

در گرگ و میش جهان  

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 21:17  توسط طلوع | 
  Image 





                                          







+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 11:31  توسط طلوع | 


به تو نگاه میکنم و میدانم تو تنها نیازمند یکی نگاهی تا به تو دل دهد ... آسوده خاطرت کند...
بگشایدت تا به در آیی...
من پا پس میکشم و در نیم گشوده به روی تو بسته میشود...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:14  توسط طلوع | 





ابرهای خزانی در جسم و روح من!...
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 21:8  توسط طلوع | 
ما نيز روزگاری
لحظه‌يي سالي قرني هزاره‌يي ازاين‌پيش‌تَرَک
هم در اين‌جای ايستاده بوديم،
بر اين سيّاره بر اين خاک
در مجالي تنگ ــ هم‌ازاين‌دست ــ
در حرير ِ ظلمات، در کتان ِ آفتاب
در ايوان ِ گسترده‌ی مهتاب
در تارهای باران
در شادَرْوان ِ بوران
در حجله‌ی شادی
در حصار ِ اندوه

تنها با خود
تنها با ديگران
يگانه در عشق
يگانه در سرود
سرشار از حيات
سرشار از مرگ.



ما نيز گذشته‌ايم
چون تو بر اين سياره بر اين خاک
در مجال ِ تنگ ِ سالي چند
هم از اين‌جا که تو ايستاده‌ای اکنون
فروتن يا فرومايه
خندان يا غمين
سبک‌پای يا گران‌بار
آزاد يا گرفتار.



ما نيز
روزگاری
آری.

آری
ما نيز
روزگاری...
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 18:20  توسط طلوع | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
احساس میکنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم میجوشد از یقین....14 مهر طلوع کردم و تا حالا 20 سالشو پشت سر گذاشتم و نمیدونم چقدر فرصت باقیست تا جبران حرکتهای نا کرده کنم؟؟؟

پیوندهای روزانه
دنیای ما دنیای غروب آرزوهاست
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
مهشید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
سه تا نقطه(فرزانه)
چشم انداز(فاطمه)
شبگرد لوتی
شاملو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM