![]() |
![]() |
|
| و این منم که خواهشی کور و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی از روحم ضجه میزند... |
|
بی گاهان
به غربت به زمانی که خود در نرسیده بود - چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ، و قلبم در خلاء تپیدن آغاز کرد *** گهواره تکرار را ترک گفتم در سرزمینی بی پرنده و بی بهار نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار، بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش به راهی دور رفته باشم نخستین سفرم باز آمدن بود *** دور دست امیدی نمی آموخت لرزان بر پاهای نوراه رو در افق سوزان ایستادم دریافتم که بشارتی نیست چرا که سرابی در میانه بود *** دور دست امیدی نمی آموخت دانستم که بشارتی نیست: این بی کرانه زندانی چندان عظیم بود که روح از شرم ناتوانی دراشک پنهان می شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 12:46 توسط طلوع |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
احساس میکنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم میجوشد از یقین....14 مهر طلوع کردم و تا حالا 20 سالشو پشت سر گذاشتم و نمیدونم چقدر فرصت باقیست تا جبران حرکتهای نا کرده کنم؟؟؟
|
| پیوندهای روزانه |
|
دنیای ما دنیای غروب آرزوهاست هرچه میخواهد دل تنگت بگو مهشید آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
سه تا نقطه(فرزانه) چشم انداز(فاطمه) شبگرد لوتی شاملو |
|
RSS
|